مادرم اسمان من است! - تاریخ: 1398/7/20 ساعت: 22:21
کاش دنیا جای بهتری بود برای مادرم، کاش اینقدر سختی نمی کشید.کاش زندگی رو اینقدر سخت نمی گرفت.کاش هیچ وقت گریه نمی کرد.کاش مادرش هنوز کنارش بود.کاش اینقدر از بابا بی محبتی نمی دید. لب پایینش با غذا سوخت.انگار دلش هم شکست.بالششو برداشت و یه گوشه دراز کشید.چند تا قالب یخ گذاشتم تو نایلون که بزاره رو لب...
مادر انقلابی من - تاریخ: 1397/12/5 ساعت: 12:48
حس می کنم انقلابی گری یک ژن است که از مادر به فرزند منتقل می شود.یعنی مامان های انقلابی،فرزندان انقلابی.من این قدر ها هم به مادرم نرفته ام و خیلی هم در عمل انقلابی نیستم اما همین تفکراتی که دارم به
لولوها در کمین - تاریخ: 1397/12/5 ساعت: 12:48
میلیونها آدم در دنیا ترسوهستند اما از تاریکی نمی ترسند.یعنی شب که البته تنها باشند با چراغ خاموش اتاق خیلی شیک با لبخند می خوابند من جزء گروهی چند صدهزار نفری شاید هستم که علاوه بر ترسو بودن از توی تا
انگار بغض تمام سال... - تاریخ: 1397/12/5 ساعت: 12:48
چند سال پیش عاشورا رفتیم فکه و هویزه.تمام مدتی که مراسم و عزاداری بود اشک من جاری نمی شد.دلم گرفت.ترسیدم.وقت سینه زنی از بین جمعیت جدا شدم، اولین حاج اقایی که دیدم دویدم سمتش.گفتم ببخشید.. با تعجب
خواب، عزیز از دست رفته - تاریخ: 1397/12/5 ساعت: 12:48
روزا همه با من هستن.برای بی خوابیم راه حل می دن.گل گاوزبون بخور.شیر گرم... تختت شده محل فکر تختتو عوض کن.اتاقت خوب نیست اونو عوض کن.دغدغه هاتو کم کن.اینستا رو حذف کن.شوفاژو بیشتر کن.پنجره رو باز کن.ر
خنده ی تلخ من از گریه غم انگیزتر است - تاریخ: 1397/12/5 ساعت: 12:48
خواهرم می گوید با پسرجانش اقا رضای ۶ ساله رفته سوپرمارکت و خرید کرده.کارت که کشیده رضا گفته مامان چقدر خرید کردی.مامان گفته مهمه؟اصرار کرده حالا بگو.۴۰ هزار تومن.رضا گفته خب خدا رو شکر که پول تو کارتت زیاده.خواهرم گفته از کجا فهمیدی؟اخه وقتی کارت می کشیدی.غر نزدی.چیزی نگفتی.لبخند زدی.خوشحال بودی.این...
برف برف برف میباره قلب من امشب بیقراره - تاریخ: 1397/11/16 ساعت: 21:12
همه می گن مهم اینه که آدم سلامت باشه و نفس بکشه و این جور چیزایی.اما من می گم بالاخره این دنیا تموم می شه و مهم اینه در حالت سلامتی و بیماری و لحظه تولد و لحظه مرگ چه کارایی انجام می دیم و دادیم.من
من بودم و فاطمه و رسول - تاریخ: 1397/10/4 ساعت: 14:55
می گه می شه حلوا رو نزدیک مزار رسول و تعارف کنم می گم بابا نیت کن می رسه دیگه.اخرش راضی نمی شه می بریم همون جا که می خواد.می شینیم سر مزار محمد حسن.ف می گه مداحی بزار می گم نمی خواد
وقتی همه بودیم - تاریخ: 1397/10/4 ساعت: 14:55
لذت دیدن دربی مهرماه در فرودگاه شلوغ تجربه قشنگی بود.با هم دست زدن، فریاد زدن،ترسیدن... .همه حس خوب می دهد.هرچند برای من که نمی توانم احساساتم را کنترل کنم سخت است و حداقلش یک پریدن توی هوا و بلند بل
داروی "آخی بگردم الهی" - تاریخ: 1397/10/4 ساعت: 14:55
تو خونه همه می دونن من چیزیم بشه باید بپرم پیش مامانم نازم بکشه ، پشت سر هم بگه اخی، اخی، اخی............ .بعد اون قسمت دست و پام که اوف شده ناز کنه که من فورا خوب بشم.من کنار در اسانسور خیلی بد خورد
..... - تاریخ: 1397/10/4 ساعت: 14:55
بند ۱:امشب یه پیام به گوشیم اومد که حسابت مسدود شده در حالی که یک قرون پول تو کیفم نیست.آنفولانزا هم گرفتم و از کمردرد دارم می میرم.دل شکسته هم هستم.:(خیلیا اذیتم کردن.هیچ وقت ح
خاک دوست،خاکدوست عزیز - تاریخ: 1397/10/4 ساعت: 14:55
لام هم کلاس خاک دوسته!خاک مشقای لام رو انجام می ده.دعوتش می کنه به آش رشته اقای نون در خیابان الف.از دستپختش تعریف می کنه.براش اسنپ می گیره.خاک به لام حرفای خوب می زنه.لام به خاکدوست علاقه مند شده.ح
پیشی مهربون - تاریخ: 1397/10/4 ساعت: 14:55
رفته بودم دانشگاه تربیت مدرس که لوله ازمای بخرم.جایی که اصلا دوست نداشتم.کارم پنج دقیقه بیشتر طول نکشید .یه اب میوه گرفتم و نشستم رو نیمکت تو زل افتاب.اقا یا خانم پیشی و ا
حسین و حسین ها - تاریخ: 1397/10/4 ساعت: 14:55
پارسال کارت دانشجوییم تو خیابون گم شد .نمی دونم چرا خیلی دلم شکست.به خاطر یه کارت پریدم بغل دوستم زار زار گریه کردم شاید دلم از چیز دیگه ای پر بود.بدون کارت نه می تونستم وارد دانشگاه بشم نه تو سلف برم
به شناخت ایراداتمان احترام بگذاریم - تاریخ: 1397/10/4 ساعت: 14:55
ایکس می گه داداشم یه مشکل داره و اینه که نسبت به بقیه خیلی خسیسه.تو دلم می گم خوب جان برادر خودتم خسیسی، حتما یه مساله خانوادگیه.بش می گم ااا خب باید داداشت رو به سمت اساتید اخلاق و سخنرانی هاشون م
ای پی ۶۶.....ای پی ۶۶.... عزیز - تاریخ: 1397/10/4 ساعت: 14:55
دیگه نمی ای وبلاگ من.همه مطالبشو خوندی.الان رفتی سراغ یه وبلاگ دیگه.شاید اونو روزی هزار بار می خونی.بعد تو جریان من اون جریان سابق نشد.
خدایا حکمتت چقدر نکته داره! - تاریخ: 1396/5/30 ساعت: 16:17
افتادن تو دنیا و میون آدمهایی که به هیچ چیزشون نمی شه اعتماد کرد ،بعد اون بالا خدایی که باید به همه چیزش اعتماد کرد. پ.ن:مثل من فراری از دست خودت رو باید یه جوری بالاخره آدم کنی! پ.ن:آدم شدن درد داره،گریه داره،پس گردنی داره + نوشته شده در سه شنبه ۲۷ تیر ۱۳۹۶ساعت 14:32 توسط فاطمه |
وقتی هیچ کس نبود - تاریخ: 1396/5/30 ساعت: 16:17
یک روزی هم خیلی ناامید شده بودم.نشستم روی صندلی آبی یا خاکستری دانشکده.یادم نیست.هرکس کنارم رد می شد زمین می لرزید باور کن دیوار هم می لرزید.زمین سفت هم یکی از آن تکیه گاه های سست است که وقتی خیلی ناامید می شوی خالی می شود و اصلا تحمل پاهایت را ندارد.تنم سرد شده بود.تن گرم آدمی سرد شود می فهمی یعنی ...
برباد رفته، از یاد رفته - تاریخ: 1396/4/21 ساعت: 2:57
برباد رفته، از یاد رفته اصا بعد اینکه وبلاگ نویسی رو گذاشتم کنار، همه چی بد شد.خودم بدتر + نوشته شده در چهارشنبه ۲۱ تیر ۱۳۹۶ساعت 0:7 توسط فاطمه |