دوستی های نقطه تمام. - تاریخ: 1398/12/2 ساعت: 1:51
خیلی دلگیر بودم اما خواستم که خوب خداحافظی کنم با دوستم که بره شهرشون و من چند روزی بیشتر بمونم. دوستانه ترین کاری که تونستم بکنم این بود که موهاش رو با کش موهام ببندم که بعدش صورتشو ببوسم و تمام.بعد از ظهر بهم پیام داد فاطمه خیلی دوستت دارم می دونی که.اما باز نکردم پیامشو.شاید هیچ وقت باز نکنم. پ.ن...
پنج شنبه پیش و دیگر هیچ - تاریخ: 1398/12/2 ساعت: 1:51
پنج شنبه پیش چقدر خوب بود که انگار همه ی فشارای عالم از روم برداشته شد. شب بلیط داشتم و ظهرش رفتم بیمارستان امام خمینی دوست عزیز رو ببینم .با یه دسته گل نرگس. قصد داشتم قبل برگشتنم یه جای خوب فوتبال
عبث - تاریخ: 1398/12/2 ساعت: 1:51
سلام بر کسانی که بیهوده دوستشان داشتم...محمود درویش
وقتی همه سردمان بود - تاریخ: 1398/9/9 ساعت: 18:44
آبان ماه رسیده و هوای شهر ما هنوز گرمه و کلافه م و آخرش یه روز برای زندگی می رم سیبری.شاید اونجا ازدواج کنم.با یه اسکیموی با شخصیت و عاشقانه یه خونه یخی بسازیم و هر روز صبح دست همو بگیریم. تو یه دست
خوشحال و شاد و خندانیم - تاریخ: 1398/9/9 ساعت: 18:44
نود درصد شادی های زندگی رو از دیروز از دست دادم.تصمیم گرفتم بالاخره رژیم بگیرم.همه گفتن خیلی عیبه چاقی.همیشه هم گفتم به کسی مربوط نیست اما به خودم مربوطه.از ۵۷ رسیدم به ۷۵ و حالا باید ۱۵ کیلو کم کنم
مرز ایستادن های ما - تاریخ: 1398/9/9 ساعت: 18:44
چیزی که همیشه قلب من را به درد آورده این است که از بچگی مادرم دستم را گرفت برد توی انواع تجمعات ملی و مذهبی که بفهمم دشمنی هست و یاد بگیرم که به موقع اش باید در دهانش بکوبم.بعدترها درک انقلابی بیشتری
اوقات بد آن بود که بی دوست به سر شد - تاریخ: 1398/9/9 ساعت: 18:44
تهران که بودم همیشه چند تا رفیق برای تفریح توی جیبم داشتم.کافی بود اعلام کنم قصد بیرون رفتن دارم بلافاصله چند نفر اعلام آمادگی می کردند.ته اکثر تفریحاتمان قدم زدن و چرخیدن توی خیابان های اصلی و فرعی
هر وقت که بودی همه چی قشنگ شد - تاریخ: 1398/9/9 ساعت: 18:44
۱-دلم تنگه ساعت پنج صبح با هم بریم قم زیارت ، بعد از ظهر مثل جنازه برگردیم.۲-دلم تنگه بیام ته کانال مرگ!!رو تختت دراز بکشیم با هم فیلم ترسناک ببینیم.۳-با هم بیسکویت شمر! و چایی بخوریم.چایی کیسه ای با
!please help me - تاریخ: 1398/9/9 ساعت: 18:44
احساس ناامنی حس بدیه.می تونه کاذب باشه یا واقعی.زندگی ما می تونه ترکیبی از هر دو تاش باشه.یعنی هر ادمی می تونه به هر دلیلی علیه ما یه حرکتی کنه و موقعیت و کلا زندگی ما رو به خطر بندازه.یه بخشی هم احس
خانه خراب آخر ای جدایی - تاریخ: 1398/9/9 ساعت: 18:44
معنوی ترین کاری که تونستم بکنم این بود که از گوشیم سوره یاسین رو پلی کنم و مثل ابر بهار اشک بریزم.می دونم باید قوی باشم اما نیستم.اینجایی که شهر من نیست رو دوست ندارم.بعد از یه دوره طولانی افسردگی و
لطافت موج می زد - تاریخ: 1398/9/9 ساعت: 18:44
نصف شب یهو از خواب پریدم ، دیدم خواهرزاده دو و نیم ساله ام تو تاریکی زانو م رو گرفته دست دورش حلقه کرده و ایستاده خوابیده.هزار بار براش مردم. پ.ن:این لحظه های پر از صفا و صمیمیت بین ما دو تا فقط ممکنه تو خواب آلودگی رقم بخوره.در بیداری خشونت این کودک علیه من موج می زنه.
خیلی دور, خیلی نزدیک - تاریخ: 1398/9/9 ساعت: 18:44
وقتی تازه اومدم شهر ایکس، دو روز فقط گریه کردم بدون آب و غذا.برام غم انگیز بود، الان هم غم انگیزه شاید نه به شدت قبل.آرزو کردم پیش خانوادم باشم.مجبور شدم بیام ته دنیا.چون کار می خواستم و حقوقی که باه
سال های سال به خوبی و خوشی* - تاریخ: 1398/9/9 ساعت: 18:44
ص ازدواج کرد.خواهرزاده عزیزم.توی ناز و نعمت بزرگ شد.اما با کسی ازدواج کرد که تقریبا با جیب خالی آمد خواستگاری اما خیلی عاشق و مصمم. پدرها دست بچه هایشان را گرفتند، کمک کردند.خانه و زندگی را ترتیب دادن
زهره عزیزم، زهره عزیزم - تاریخ: 1398/7/20 ساعت: 22:21
ز گفت من را هم ببردانشگاه امام صادق.انگار که بچه ۲ ساله با خودم برده باشم.از لحظه ای که نشستیم تا آخر غر زد.غر واقعی می فهمید یعنی چه؟یعنی که اطرافمان دیوار نبود وگرنه دلم می خواست هزار بار سرم را ب
ما فراموش شدگانیم - تاریخ: 1398/7/20 ساعت: 22:21
از واتس اپ به تلگرام از تلگرام به اینستاگرام بعدش هم گوشی که صدای تق تق پیامک از توش در نیومده و دوباره دور بعد!!نمی دونم منتظر کی و چی هستم.حس می کنم همه منو فراموش کردن.یه چیزی کلافه م کرده.احساس تنهایی و حرفایی که تو دلته و باید به یکی بگی.انگار منتظرم یه پیامک بیاد به گوشیم که نوشته من درکت می ک...
تا که یک روز در حوالی مهر.... - تاریخ: 1398/7/20 ساعت: 22:21
شاید شما درک نکنین.بقیه هم درک نکردن.اما من هزار بار نماهنگ چای روضه حمیدرضا برقعی رو پلی کردم و هزار بار باهاش گریه کردم.
فریاد، مرا دگر تو برده ای از یاد.... - تاریخ: 1398/7/20 ساعت: 22:21
افسرده یابم فعال شده.امروز به چهره تک تک زنان مترو نگاه می کردم و شدت خوشحالی و غم و افسردگی شان را از نظر خودم تشخیص می دهم, برایشان غصه می خوردم و توی دلم با آنها هم دردی می کردم. دیشب ایستادم وسط
علیرضا، علیرضا، علیرضای عزیز - تاریخ: 1398/7/20 ساعت: 22:21
به شهید عزیز گفتم تو حواست به من نیست.اصلا با من قهر کردی.این رسمش نبود.می خواستم برگردم اما شنبه کاری پیش اومد و موندم تهران.کارم حل نشد اما رفتم مراسمی توی سالن همایش های رازی .بزرگراه همت.مراسم مشت
هجوم!! - تاریخ: 1398/7/20 ساعت: 22:21
هجوم بیارین برای تبریک تولد!تو صف وایسین نوبت همه می شه!پ.ن ۱:هرچی می خوام ذوق تولد نداشته باشم باز یه مقداری وجود داره!پ.ن۲:من صبح زود ششم مهر دنیا اومدم، با افتخار در ایران(تک تابعیتی!!)مامانم می گه
لطفا با فاصله به حرفهای من گوش کنید - تاریخ: 1398/7/20 ساعت: 22:21
اینکه مغز من درک توجه به مشکلات دیگران و شکرگذاری عمیق رو نداره برای دیگران قابل فهم نیست.مغز من درک توجه به مشکلات دیگران و شکرگذاری عمیق درحالی که شدید خجالت زده هست رو نداره.عزیزان من وارد صحنه می