خرید بک لینک

صاحب این وبلاگ از دنیا رفته است.

برچسب: نویسنده: آدرین صالحی تاريخ: چهارشنبه 29 شهريور 1402 ساعت: 11:53

یه شب خونه خواهرم بودم.شنیدم روژان سه ساله به مامانش می گه:مامان من خونه ی عمه بودم یهو یاد خاله فاطمه افتادم و عاشقش شدم.:))بعد به مامانش گفت مامان داداش رو خیلی دوست دارم.داداشم مهربونه منو بوس کرد.ساعت سه شب هم تو تاریکی اومده بالای سر خواهرم می گه مامان قربونت برم خیلی عاشقتم:)الان دلم می خواد یه کتاب در مورد این موجود نازنین بنویسم.روژان خیلی خیلی پر احساسه.و مدام هم حسش رو بیان می کنه.خواهرم می گه هر شب که از سر کار برمی گردم بهم می گه مامان قربونت برم دلم برات تنگ شده بود.باباش و داداشش هر وقت صداش کنن همیشه می گه بله بابای مهربونم .داداش مهربونم.هر وقت با مامانش می ره آرایشگاه.خواهرم می گه هی اون دور صندلی می چرخه می گه قربونت برم خیلی خوشگل شدی.حالا کلا نسبت به همه همین قدر مهربونه و کلمات محبت امیز به کار می بره.روزان فداکار هم هست.اولین باره می بینم یه بچه تو این سن راحت از دارایی هاش.شکلاتاش و اسباب بازیاش می گذره.اینم برام جالبه.روژان تو خیلی خوبی.دوستت دارم تا همیشه.پ.ن:در حالی که دلم برای روزان تنگ شده. ادامه مطلب

برچسب: نویسنده: آدرین صالحی تاريخ: جمعه 13 مرداد 1402 ساعت: 18:00

یه وقتایی که دلم ارامش می خواد می دونین می رم کجا؟کاخ گلستان.پنج هزار تومن پول ورودی می دم و می رم در دریایی از سکوت و آرامش غرق می شم.اولش کلی می شینم رو یه نیمکت و بعد شروع می کنم به چرخیدن تو حیاطش و خیال پردازی. عاشق این معماری هستم.عاشق این در و پنجره های قاجاری.اصلا دلم ضعف می ره.سیر که شدم موقع ظهر می رم مسجد ارک نماز می خونم.بعد هم اگه پول تو جیبم باشه فلافل هم می خورم و برمی گردم .

برچسب: نویسنده: آدرین صالحی تاريخ: جمعه 13 مرداد 1402 ساعت: 18:00

این روزا که بعد کلی تلاش حس می کنم دیگه دارم نتیجه می گیرم و تقریبا چیز زیادی نمونده بهش , یادم نمی ره سختی هایی که کشیدم.یادم نمی ره کیا بهم کمک کردن و کیا تنهام گذاشتن. به قول sia گذشته داشت منو می کشت هنوز هم دیروز نمی خواد بزاره به امروز برسم. هنوز دارم هر روز با افسردگی می جنگم.این روزا که شدید هم شده.یه وقتایی که بی قرار می شم. فکر می کنم با کی می شه حرف زد؟ کسی نیست.واقعا کسی نیست.دلم یخواد بشینم روبه روی یکی گریه کنم.کسی نیست.دلم می خواد یکی دستم رو بگیره و بهم بگه تو بد نیستی.تو اینقدر ناکافی نیستی.اما کسی نیست.همین الان هم که اینا رو می نویسم صورتم غرق اشک شده.بیشتر و بیشتر دارم سعی می کنم از ادمای سمی زندگیم دور بشم.حتی خواهرم که تمام مدتی که برگشتم شهرم منو ازار داد.اخرین بار به خاطر کم و زیاد شدن یه قاشق نشاسته توی فرنی بهم گفت تو هیچی بارت نیست.تو زندگی مجردیت هیچی یاد نگرفتی.کاری که بچه سه ساله می دونه تو نمی دونی.می دونم که دوست دارم برای همیشه این ادم رو بزارم کنار و سراغش نرم مگر در حد ضرورت.یه روز تو صفحه ی وبلاگ متروکه م می نویسم که چه اتفاقایی سال گذشته برام افتاد و هنوز هم بخشیش ادامه داره. ادامه مطلب

برچسب: نویسنده: آدرین صالحی تاريخ: جمعه 13 مرداد 1402 ساعت: 18:00

امروز صبح سقف اتاقی که توش هستم تو خوابگاه یه تیکه ش ریزش کرد.بعد به ما گفتن باید از اینجا بریم.یهو انگار خیلی غمگین بشم ایستادم وسط اتاق و گفتم کجا برم؟من کجا برم؟من اخه باید کجا برم؟تو این شهر من کی رو دارم؟کی منو کمک می کنه باز وسایلم رو بریزم تو چمدون و بلند بشم برم؟خب این شرایط سخته.ایستادی یه نقطه یا نقاطی از زندگی ت که حس می کنی نیاز به حمایت داری اما نیست.یا تنها می جنگی یا تنها می میری.من حتما گزینه اول رو انتخاب می کنم.در مورد حمایت بگم که من تو این تیکه زندگیم حمایت خانواده هم ندارم.چون نمی تونم شرایطم رو به کسی بگم.گفتنش گرون تموم می شه.به قیمت از بین رفتن اسایش روح و روانم.دلم می خواد مفصل در مورد معنی حمایت بنویسم اما خب حسش نیست.به هر صورت من ادم خوشبینی هستم.بخش بزرگی از وجودم رو بی خیالی و تلاش دوباره گرفته وگرنه که همون پارسال از دست رفته بودم ادامه مطلب

برچسب: نویسنده: آدرین صالحی تاريخ: دوشنبه 21 فروردين 1402 ساعت: 18:50

دیشب خیلی شب خوبی بود.با چند تا دوست خوب رفتیم یه هیئت کوچیک بغل خوابگاه و کلا یه حس و حال عالی.بعد که برگشتیم موقع سحری یکی از شبکه ها یه پسر کوچولو رو نشون داد که دستاشو برده بود بالا و دعا می کرد.یکی از دخترا گفت اخه این بچه چه دعایی می تونه داشته باشه و از زندگی چی می فهمه.بقیه گفتن خب برای پدر مادرش یا هر چیزی.یکی از دعاهای بچکگیم رو یادم اومد و تعریف کردم.نه سالم که بود خواهرم ازدواج کرد.من خیلی دلم براش تنگ می شد حتی یه مدت افسرده طور هم بودم.خلاصه هر شب موقع نماز از خدا می خواستم که زود طلاق !!!بگیره و برگرده پیش خودمون.همه کلی خندیدن.با خودم می گم خیلی درخواست های ما هنوز بی ارزش و بی خاصیت هست.از نظر خودمون نه.اما خدا می دونه.برای خودمون مهم و حیاتی و گیر بودن کل دنیامون بهش هست.اما برای خدا مثل همون دعای خدایا آبجیم طلاق بگیره برگرده پیشمون هست.خب ادم هستیم و خیلی وقتا همین قدر فهم می کنیم اما حداقل وقتی نرسیدیم بهش یقه گیری نکنیم از خدا و من قهرم و اصا من قهرم و دیگه دوستت ندارم راه نندازیم.خدا بهتر می فهمه ادامه مطلب

برچسب: نویسنده: آدرین صالحی تاريخ: دوشنبه 21 فروردين 1402 ساعت: 18:50

من همونی بودم که می خواستم برم سیبری، با نیزه ماهی بگیرم و یه بچه سرما هم دنیا بیارم و به خوبی و خوشی از سرما بمیرم.اقا الکی بود.شما هیچ وقت به خوبی و خوشی از سرما نمی میری.اول دندونات به هم می خوره، استخونات تیر می کشه بعد لرز و بعد هم سلولات یخ می بنده یهو خشک می شی مثل یه قالب یخ می خوری زمین و می میری.با کلی غم و سختی.امسال خیلی سرما کشیدم.یعنی داد می زدم می گفتم من سردمه.شوفاژو زیاد کنین.هیزم اضافی بریزین، در و پنجره ها رو درز بگیرین.می رفتم زیر پتو می لرزیدم، با لحاف تو اتاق تردد می کردم.سردم شد.امسال خیلی سردم شد.خیلی سردم شد. و الان خوشحالم که تموم شد همه چی و یخام اب شده و عید نزدیکه و....کلا برای زندگی و از دنیا رفتن یه نقطه ی معتدل رو انتخاب کردم.خوبی و خوشی تو اعتداله .نه سرما و یخ بندان و ... ادامه مطلب

برچسب: نویسنده: آدرین صالحی تاريخ: دوشنبه 7 فروردين 1402 ساعت: 11:30

هیچ وقت تو زندگیم اینجور پشتم خالی نبود.

برچسب: نویسنده: آدرین صالحی تاريخ: شنبه 29 بهمن 1401 ساعت: 17:25

حقیقتش نون آدم نچسبیه.من نمی تونم باش ارتباط برقرار کنم.نمی تونم باش هم حرف و هم چایی و هم غذا بشم.حتی تن صداش رو دوست ندارم.همه ی اینا با وجود حضور بخش بی آزار نون هست. بخش آزار دارش که هیچی.غر زدن سر اینکه چرا کلمت رو تو نایلون نذاشتی، در ربت بازه.چراغ رو اول صبح روشن کن.پاتو بزار اون ور.چرا سینک برق نمی زنه.چرا از تو هندزفری صدا اهنگ میاد.و هزار جور غر دیگه.از شانس من، شغل خاصی هم نداره و از صبح نشسته تو اتاق.من خودم اینا رو میارم اتاق سرپرستی.یعنی مرده شور انتخابامو ببرن.فاطمه ادم نچسب و بچسب رو تشخیص بده.من که فعلا کارم اینه واقعا نیاز به ارامش دارم و این دو تا دوست عزیز آرامش منو از بین بردن و کم کم دارن رو سرم سوار هم می شن.نمی دونم چه فنی بزنم اینا برن.قشنگ مثل اون پیرمرده تو سندباد چسبیدن به من و باید تحملشون کنم.پ.ن:یه چیزی می خوام بگم.خدایی بچسب باشین.کول باشین.یه جوری باشین ادم دوست داشته باشه باهاتون هم حرف بشه.لذت ببره.مطالعه کنین.اطلاعات عمومی تون رو ببرین بالا.با سواد باشین.سرتون تو حساب باشه.مثل ادمای چیز حرف نزنین.من حساسم.یه ذره حس کنم طرف ادم حرف زدن درست و درمون نیست دیگه دوست ندارم باش حرف بزنم.به خدا دست خودم نیست. ادامه مطلب

برچسب: نویسنده: آدرین صالحی تاريخ: شنبه 8 بهمن 1401 ساعت: 14:39

نون عادت کرده به اینکه مرتب بگه ااا اینم فهمیدی؟اون حرفامم فهمیدی؟لکی هم می فهمی؟خب الان چی گفتم؟افرین اااا فهمیدی.منم هر بار باید بش بگم دو سال با لرا زندگی کردمو معلومه که می فهمم و ....چند بار هم پشت سرم تلفنی حرف زده و تصور کرده نمی فهمم.و بعد که بش گفتم باز به پشت تلفنیه گفته چرا هر چی غلیظ حرف می زنم باز این می فهمه.لعنتی چی می خوای پشت سر من بگی که اینقدر حساسی من نفهمم.پ،ن:کلا نون دختر خوبیه.با هم زیاد هم هم حرفیم اما خب این کارشو درک نمی کنم ادامه مطلب

برچسب: نویسنده: آدرین صالحی تاريخ: شنبه 8 بهمن 1401 ساعت: 14:39

امشب دراز کشیده بودم رو تخت و با صدای بلند هم گریه می کردم هم حرف می زدم.نون و ار هم پایین تخت روبه روم نشسته بودن و دلداری می دادن. یه صحنه ی غم گین خنده داری بود.تازه فهمیدم که اقای کارفرما حقوق بده نیست و حقوق بقیه رو چند ماهه نداده و پیام داده این تازه اومده و حقوق هم می خواد؟این اقا چند تا شغل داره و از اون مولتی میلیاردرا هست اما پول بده نیست.دارم باز دنبال کار می گردم که از اینجا برم.دلم می خواد از همه جا برم.هر جایی که آدمیزاد هست یه آزاری هم هست.وقتی ادم به سنی برسه و یه نگاه بندازه ببینه نه پول داره و نه کسی که دوستش داشته باشه من بهش می گم باخت.و حتی دوستی که بتونه بهش زنگ بزنه و باهاش یه قرار بیرون رفتن بزاره. ادامه مطلب

برچسب: نویسنده: آدرین صالحی تاريخ: شنبه 8 بهمن 1401 ساعت: 14:39

این مدت خیلی وقتا پیش اومد که فقط شام می خوردم.غروب که می شد می رفتم یه نونوایی نزدیک خوابگاه و نون بربری می گرفتم. وقتی دست می گرفتم فوری یه تیکه ش رو می خوردم.یه حس خیلی خیلی لطیف، بیشتر از نون داغ خوردن معمولی.چون واقعا اون موقع گشنه بودم. این خیلی برام مهمه.این حس لذت و بعدش قدرشناسی برام با ارزشه.جدا از بحث گرونی و تورم و مشکلات مالی،  یه سری مواد غذایی خیلی در دسترس مردم هست مخصوصا بچه ها.مردم به نظر من پر خور هستن و خیلی هم با طعم بازی می کنن. وقتی تو خیابون راه می رم مخصوصا غروبا، مردم تو مغازه های  ابمیوه و بستنی فروشی،  شیرین فروشی و فست فود مشغول خریدن و خوردن هستن.نمی دونم چقدر پول تو جیبشون هست، اما خیلی وقتا دریغ نمی کنن و واقعا فکر می کنم ساده خوردن بین مردم زیاد نیست. این باعث می شه ایراد گیر بشن نسبت به غذاها و یه جورایی ناشکری کنن. چند سالی که تو خوابگاه بودم، یه جور وحشتناکی بی احترامی به غذا و دور ریختن دیدم. بچه هایی که اینقدر یخچال شون پر بود که راحت یه پرس غذای خوب رو راهی سطل زباله کنن.و به اپشن های خوشمزه تر و گرون تر فکر کنن.سال ۹۷ ده روز تو نجف موندیم. یادمه چند روز پشت هم فقط عدس پلو می خوردیم.صبح ها از عدسی شروع می شد و شام به عدس پلو ختم می شد. شده بود مایه شوخی و خنده ی ما.که بسه دیگه. داریم شبیه دونه عدس می شیم. یه نفر گفت اینو باید از شما بگیرن تا قدرش رو بدونین، یه روز صبح من و چند نفر دیگه دیر از خواب بلند شدیم، موکب های تو صحن حضرت زهرا حتی یه تیکه نون نداشتن. یادمه صد دور همه جا رو گشتم تا بالاخره یه اقا گفت یه ذره نون داره که مونده البته و سرد هم شده.وقتی گرفتم تقریبا خشک خشک بود.با چند تا چایی گرفتم و برگشتم. هنوز که هنوز ادامه مطلب

برچسب: نویسنده: آدرین صالحی تاريخ: پنجشنبه 9 تير 1401 ساعت: 10:59

هفته پیش، یه دختر خانم اومد اتاق مهمان و دو روزی هم موند.خیلی هم خوب بود و محترم و باهام هم حرف شد.تفکرات شبیه هم داشتیم و ازش خوشم اومد.ترک اردبیل بود.رفته بود دبی و برگشته بود تهران که بعد بره شهرش.روز آخر گفت فاطمه تو خیلی دختر خوبی هستی، من می تونم یه چیزی بت بگم؟گفتم بفرمایید عزیزم.گفت من یه داداش دارم ۳۷ سالشه خیلی پسر خوبیه، کلی هم از دخترای فامیل طرفدار داره!!اما دوست داره با یکی شبیه خودش ازدواج کنه. این حرفا رو جلوی بقیه اتاق که مریم بود و یه خانم فضول بود می زد.نشست کنارم اون دو تا هم رو تخت شون.عکس داداشش رو نشون داد گفت ببین چطوره؟البته چهره ی خوبی نداره، می دونم اما بازم می گم پسر خوبیه. واقعا مونده بودم چی بگم جلوی خودش و بقیه.خندیدم گفتم نه اصلا .خوبه.در حالی که راستش خوشم نیومده بود اصلا.اما ادم چی می تونه بگه. از ادب دور بود ، جز این بگم.در حالی که نمی خواستم مثل این دخترای ندید بدید رفتار کنم.بعد ادامه داد، می ری قم زندگی کنی؟گفتم خب، .. مریم گفت فاطمه خیلی خوبه.از خدات هم باشه!!!!!!پسر به این خوبی(ادم جلوی آبجی طرف می گه از خدات هم باشه؟؟).اون خانم فضول هم پرونده فضولیش رو بین حرفای ما تکمیل می کرد.بعد اون دختر خانم گفت پس مامانم بهت زنگ می زنه، شماره ت رو می دی؟شماره رو دادم.زنگ هم زد.گفت دخترم میای قم با پسرم حرف بزنی؟بیا زیارت و صحبت هم بکنین.فرداش پیام دادم و گفتم سولماز خانم من سخته برام برم قم.گفت نه فاطمه خانم داداش من باید بیاد خدمت شما.راستش من اصلا حوصله ش رو نداشتم و  اما خب یه گفت و گو کسی رو نمی کشه.هر چند خبری هم نشد و تماسی هم نگرفتن.اما در کل این تو جمع مطرح کردن و به زور از یه نفر حرفای مثبت گرفتن کار خوبی نیست.جلو بقیه من چه حرفی می ادامه مطلب

برچسب: نویسنده: آدرین صالحی تاريخ: پنجشنبه 9 تير 1401 ساعت: 10:59

این مدت چیزای غم انگیز زیادی دیدم. یکیش بیشتر از همه منو ناراحت کرد.من کارشناس نیستم.روان شناس نیستم.جامع شناس هم.اما خب این چیزی که می گم باور من هست.زن هایی رو تو خوابگاه دیدم، که طلاق گرفته بودن، نتونستن خونه ی پدر برگردن، حتی دو مورد بهشون گفتن دیگه برنگردین و بدون شغل و پس انداز داشتن برای جای خوابشون. می جنگیدن.به خاطر بی پولی در حالی که شوهر دو تاشون معتاد بودن، نتونستن بچه رو با خودشون ببرن در حالی که قانونا پدر بچه صلاحیت نداشته.خب توصیه اینه که خانم محترم، زن زندگی عزیز دغدغه اصلیت بچه دنیا اوردن و خانه داری باشه.این درسته.نمی گم حرف بدیه. من گاهی هم می شنوم که بعضی پسرها می خوان اوج خوب بودن و احترام به زن رو نشون بدن می گن زن حساسه و نیاز نیست کار کنه و ما وظیفمونه خرجش رو بدیم.اما ببینین جامعه بدی شده.من نمی دونم چرا و چگونه.الان طبق چیزی که خوندم و دقیقش رو نمی دونم.از هر دوازده ازدواج ، پنج موردش طلاق هست.نباید باشه ولی هست.افتصاحه ولی هست. یعنی هر روز تعداد زیادی زن چمدون رو می بندن و از خونه ی همسر سابق خداحافظی می کنن.مرد معمولا شاغله و اگر هم کرایه نشین باشه از پس مخارج خودش برمیاد.اما واقعا شرایط زنی که شاغل نیست چی می شه.واقعا برگشتن به خونه ی پدر بعد از طلاق فوق العاده سخته.من با اینکه مجرد هستم بهش حتی فکر می کنم حالمو بد می کنه.خب این بده.نمی دونم چقدر روی این قضیه بررسی انجام شده.چقدر مساله روان شناسی شده.اما من با چشم خودم هم این چند مدت تهران و شهر خودمون دیدم.واقعا به نظر شما برای یه جای خواب و غذا احتمال به فساد کشیده شدن زن بعد از طلاق بدون هیچ شغل و سرمایه ای وجود نداره؟حتما وجود داره.من حرفم این هست مرد میلیاردر هم باشه، وقت طلاق چمدون زن رو میادامه مطلب

برچسب: نویسنده: آدرین صالحی تاريخ: پنجشنبه 9 تير 1401 ساعت: 10:59

نماز صبح ها که کلهم اجمعین التماس دعا.نماز ظهر و مغرب هم که عده ای می خونن، آخر وقت، تند، تند.انگار به زور..

خیلی غم انگیزه. از کی ما اینجور شدیم.اینقدر بی معرفت شدیم.

پ.ن:وضعیت خوابگاه

برچسب: نویسنده: آدرین صالحی تاريخ: جمعه 15 فروردين 1399 ساعت: 7:31

صفحه بندی