. - تاریخ: 1402/6/29 ساعت: 11:53
صاحب این وبلاگ از دنیا رفته است.
شبی که روژان در عاشقی رد داده بود:))) - تاریخ: 1402/5/13 ساعت: 18:00
یه شب خونه خواهرم بودم.شنیدم روژان سه ساله به مامانش می گه:مامان من خونه ی عمه بودم یهو یاد خاله فاطمه افتادم و عاشقش شدم.:))بعد به مامانش گفت مامان داداش رو خیلی دوست دارم.داداشم مهربونه منو بوس کرد.ساعت سه شب هم تو تاریکی اومده بالای سر خواهرم می گه مامان قربونت برم خیلی عاشقتم:)الان دلم می خواد ی...
از سری تفریحات من - تاریخ: 1402/5/13 ساعت: 18:00
یه وقتایی که دلم ارامش می خواد می دونین می رم کجا؟کاخ گلستان.پنج هزار تومن پول ورودی می دم و می رم در دریایی از سکوت و آرامش غرق می شم.اولش کلی می شینم رو یه نیمکت و بعد شروع می کنم به چرخیدن تو حیاطش و خیال پردازی. عاشق این معماری هستم.عاشق این در و پنجره های قاجاری.اصلا دلم ضعف می ره.سیر که شدم مو...
i am still here - تاریخ: 1402/5/13 ساعت: 18:00
این روزا که بعد کلی تلاش حس می کنم دیگه دارم نتیجه می گیرم و تقریبا چیز زیادی نمونده بهش , یادم نمی ره سختی هایی که کشیدم.یادم نمی ره کیا بهم کمک کردن و کیا تنهام گذاشتن. به قول sia گذشته داشت منو می کشت هنوز هم دیروز نمی خواد بزاره به امروز برسم. هنوز دارم هر روز با افسردگی می جنگم.این روزا که شدید...
یکی که روح و روان آدم رو دریابه - تاریخ: 1402/1/21 ساعت: 18:50
امروز صبح سقف اتاقی که توش هستم تو خوابگاه یه تیکه ش ریزش کرد.بعد به ما گفتن باید از اینجا بریم.یهو انگار خیلی غمگین بشم ایستادم وسط اتاق و گفتم کجا برم؟من کجا برم؟من اخه باید کجا برم؟تو این شهر من کی رو دارم؟کی منو کمک می کنه باز وسایلم رو بریزم تو چمدون و بلند بشم برم؟خب این شرایط سخته.ایستادی یه ...
مثل همون دعاهای بچگی - تاریخ: 1402/1/21 ساعت: 18:50
دیشب خیلی شب خوبی بود.با چند تا دوست خوب رفتیم یه هیئت کوچیک بغل خوابگاه و کلا یه حس و حال عالی.بعد که برگشتیم موقع سحری یکی از شبکه ها یه پسر کوچولو رو نشون داد که دستاشو برده بود بالا و دعا می کرد.یکی از دخترا گفت اخه این بچه چه دعایی می تونه داشته باشه و از زندگی چی می فهمه.بقیه گفتن خب برای پدر ...
لطفا یه عدد دکمه غلط کردم - تاریخ: 1402/1/7 ساعت: 11:30
من همونی بودم که می خواستم برم سیبری، با نیزه ماهی بگیرم و یه بچه سرما هم دنیا بیارم و به خوبی و خوشی از سرما بمیرم.اقا الکی بود.شما هیچ وقت به خوبی و خوشی از سرما نمی میری.اول دندونات به هم می خوره، استخونات تیر می کشه بعد لرز و بعد هم سلولات یخ می بنده یهو خشک می شی مثل یه قالب یخ می خوری زمین و م...
چیزایی که یادم می مونه - تاریخ: 1401/11/29 ساعت: 17:25
هیچ وقت تو زندگیم اینجور پشتم خالی نبود.
اما شما دست خودتونه که یه مقدر یه چیزایی بفهمین.والا - تاریخ: 1401/11/8 ساعت: 14:39
حقیقتش نون آدم نچسبیه.من نمی تونم باش ارتباط برقرار کنم.نمی تونم باش هم حرف و هم چایی و هم غذا بشم.حتی تن صداش رو دوست ندارم.همه ی اینا با وجود حضور بخش بی آزار نون هست. بخش آزار دارش که هیچی.غر زدن سر اینکه چرا کلمت رو تو نایلون نذاشتی، در ربت بازه.چراغ رو اول صبح روشن کن.پاتو بزار اون ور.چرا سینک ...
نون, من لری بلدم. - تاریخ: 1401/11/8 ساعت: 14:39
نون عادت کرده به اینکه مرتب بگه ااا اینم فهمیدی؟اون حرفامم فهمیدی؟لکی هم می فهمی؟خب الان چی گفتم؟افرین اااا فهمیدی.منم هر بار باید بش بگم دو سال با لرا زندگی کردمو معلومه که می فهمم و ....چند بار هم پشت سرم تلفنی حرف زده و تصور کرده نمی فهمم.و بعد که بش گفتم باز به پشت تلفنیه گفته چرا هر چی غلیظ حرف...
سوگواری - تاریخ: 1401/11/8 ساعت: 14:39
امشب دراز کشیده بودم رو تخت و با صدای بلند هم گریه می کردم هم حرف می زدم.نون و ار هم پایین تخت روبه روم نشسته بودن و دلداری می دادن. یه صحنه ی غم گین خنده داری بود.تازه فهمیدم که اقای کارفرما حقوق بده نیست و حقوق بقیه رو چند ماهه نداده و پیام داده این تازه اومده و حقوق هم می خواد؟این اقا چند تا شغل ...
نون بربری, غذای بهشتی - تاریخ: 1401/4/9 ساعت: 10:59
این مدت خیلی وقتا پیش اومد که فقط شام می خوردم.غروب که می شد می رفتم یه نونوایی نزدیک خوابگاه و نون بربری می گرفتم. وقتی دست می گرفتم فوری یه تیکه ش رو می خوردم.یه حس خیلی خیلی لطیف، بیشتر از نون داغ خوردن معمولی.چون واقعا اون موقع گشنه بودم. این خیلی برام مهمه.این حس لذت و بعدش قدرشناسی برام با ارز...
این راه ش نیست - تاریخ: 1401/4/9 ساعت: 10:59
هفته پیش، یه دختر خانم اومد اتاق مهمان و دو روزی هم موند.خیلی هم خوب بود و محترم و باهام هم حرف شد.تفکرات شبیه هم داشتیم و ازش خوشم اومد.ترک اردبیل بود.رفته بود دبی و برگشته بود تهران که بعد بره شهرش.روز آخر گفت فاطمه تو خیلی دختر خوبی هستی، من می تونم یه چیزی بت بگم؟گفتم بفرمایید عزیزم.گفت من یه دا...
واقعیت های تلخ - تاریخ: 1401/4/9 ساعت: 10:59
این مدت چیزای غم انگیز زیادی دیدم. یکیش بیشتر از همه منو ناراحت کرد.من کارشناس نیستم.روان شناس نیستم.جامع شناس هم.اما خب این چیزی که می گم باور من هست.زن هایی رو تو خوابگاه دیدم، که طلاق گرفته بودن، نتونستن خونه ی پدر برگردن، حتی دو مورد بهشون گفتن دیگه برنگردین و بدون شغل و پس انداز داشتن برای جای ...
به خدا این رسمش نیست! - تاریخ: 1399/1/15 ساعت: 7:31
نماز صبح ها که کلهم اجمعین التماس دعا.نماز ظهر و مغرب هم که عده ای می خونن، آخر وقت، تند، تند.انگار به زور..خیلی غم انگیزه. از کی ما اینجور شدیم.اینقدر بی معرفت شدیم.پ.ن:وضعیت خوابگاه
مرنج و مرنجان - تاریخ: 1399/1/15 ساعت: 7:31
شب دراز کشیده بودم تو اتاقم. در حالی که به دلایل مربوطه عید خونه نرفتم و موندم پانسیون.ایکس تو هال می گفت این الف ماهم خودش باید یه رژیم بش بدیم.[خنده]فلانی مثل الف بود[خنده]، رژیم گرفت خیلی بهتر شد
حس ایکس - تاریخ: 1399/1/15 ساعت: 7:31
ایکس برام کلیپ های مختلف می فرسته. هر وضعیتی که می زارم باید پاسخ!بده و سه ساعت تحلیل کنه که آدم اخر سر به خودش فحش بده. هر خبری می شه باید سریع بفرسته برام تو واتس آپ.همیشه با ذوق در مورد روستاشون
یهو یادم اومد و اعصابم خرد شد! - تاریخ: 1399/1/15 ساعت: 7:31
به قول اهل دلی به خاطر یه بار مردن یه عمر ترسیدیم!
مرگ تدریجی اعصاب - تاریخ: 1398/12/2 ساعت: 1:51
سعی می کنم دیگه تو وبلاگم غر غر نکنم اما غر دونیم هی پر می شه.یه نفر که همچین دوست هم نبود پنج ماه پیش یه میلیون و دویست ازم گرفت و گفت یک ماهه بم پس می ده اما حالا که شدید پول لازم شدم وبش گفتم فل
مثبت بی نهایت - تاریخ: 1398/12/2 ساعت: 1:51
یهو میل عجیبی به پیشرفت پیدا کردم .از این حس قند تو دلم آب شد. دلم یکی رو خواست که براش همه ی زوایای این میل عمیق رو توضیح بدم و اون هم با ذوق تشویقم کنه.